علوم ارتباطات |
امیدوارم که حالت خوب باشد.اما نه.مگر می شود حال چون تویی که آخر خوبی هایی بد باشد.بگذار از همین اول خیالت را راحت کنم:الان که این نامه را می نویسم احساس می کنم که چقدر نیازمند توام.اما حیف... .
حیف که قدرت را ندانستم.اعتراف میکنم که قدرت را ندانستم.آنگاه که چمدان چرخدار کوچکت را می بستی من خواب بودم.کاش همان لحظه از خواب غفلت بیدارم می کردی تا برای یک لحظه بیشتر تو را می دیدم.
دوست خوبم
اکنون دقایق بی شماری است که غریبانه در کنج این بیغوله رفتنت را در ذهن مرور می کنم.چه آرام بودی و با وقار.در سپیدی چشمانت پاکی قلبت را دیده بودم اما صد افسوس که دست چپاولگر زمان بند مشکلات بر پایم بسته بود.می دانم...شاید تو هم به اندازه من دلتنگ باشی اما چه می شود کرد؟
دوست خوبم
آخرین نگاهت هنوز جلو چشمانم است.صدایت را در گوشم می شنوم.آخرین رفتنت را به یاد دارم.چه معصومانه رفتی.اکنون با خود فکر می کنم که چگونه این آخرین تابلو نگاهت را بر دیوار قلبم جای دهم.چگونه آخرین عکس یادگاری نفسهایت را در آلبوم تنهایی ام پنهان کنم.هنوز بوی عطرآگین نفسهایت را به یاد دارم.هر روز به امید استشمام آخرین یادگاریت از خواب بیدار می شوم.
دوست خوبم
"اگر از احوال من جویا باشی من خوبم.ملالی نیست جز دوری شما."و واقعا هم همین طور است.هر روز که از قید و بند عقل معاش و کار مادی رها می شوم احساس می کنم که چقدر از تو دورم.صدای نفسهایت را و صدای تپش قلبت را می شنوم اما به اندازه سیصد و بیست و چهار کیلومتر تنهایی با تو فاصله دارم.هنوز طعم شیرین آخرین سیب سرخی که خودت پوست کنده بودی در کامم است.هر روز فکر آن می افتم.هرگاه که در زیر گام های بی رحمانه زمانه پوستم کنده می شود با بوی آن جان می گیرم.
دوست خوبم
اگر تصمیمت مانند قیمت قند و چای و برنج و گوجه و مسکن و...هر روز تغییر نمی کند به یاد من باش.
اگر کابینه قلبت هر روز محل رفت و آمد و تودیع و معارفه نیست گاهی هم به من فکر کن.
اگر طرح های اقتصادی نگاهت آن قدر شتابزده نیست که نتیجه عکس بدهد صدای نفسهایم را گوش کن.
اگر و اگر و اگر...
دوست خوبم
امیدوار نیستم که دیگر هرگز تو را ببینم زیرا تو همیشه در نگاه منی و شاه نشین چشمم تکیه گاه خیال توست.
آخرین باری که پیراهن رفتنت را پوشیدی یادم است.تو را به آن لحظه سوگند می دهم که هرگز مرا فراموش مکن.
گفت:چی هست؟
گفتم:روزنامه رادیو تلویزیون اینترنت و...
گفت:به چه دردی می خورد؟
گفتم:تاثیر این ها را بر جامعه پیگیری می کنیم.روابط قدرت و رسانه را بررسی می کنیم.در محتوای این ارتباطات تحقیق می کنیم.بررسی می کنیم که ارتباطات عامل توسعه است یا توسعه عامل ارتباطات.شرایط به وجود آمدن جامعه مدنی و اطلاعاتی را بررسی می کنیم.
خندید و گفت:فکر نان باش خربزه آب است!!
دنیا چقدر تکراری شده.احساس می کنم شبانه روز بیشتر از ۲۴ ساعت است قبلا که ساعت ۸ بیدار می شدم هر شبانه روز ۲۴ ساعت بود.اما الان که ساعت ۶ بیدار می شوم...
همه چیز تکراری شده آنقدر از بیدار شدن صبح زود و رفتن به محل کار و ماندن تا ۶بعداز ظهر و دوباره برگشتن خسته شده ام که اصلا حوصله فکر کردن به این که معنی در کجای مخاطب است را ندارم اصلا به من چه که صدا و سیما آنقدر خودسانسوری می کند که حتی داد هاشمی را هم درآورده است.به من چه ربطی دارد که گرانی دارد مردم را یواشکی خفه میکند.
فقط باید به این فکر باشم که شب زود بخوابم تا صبح خواب نمونم.
چه روزگار عجیبی است.مافیا هر روز گنده تر می شوند.کدخدا اسم همه شان را در جیب خود دارد.هر کس با مافیا در افتد دزد است.دنیا دگرگون شده.مردم قناری روی آتش کباب می کنند. احساس مرده است.دیگر کسی سراغی از کبوتر نمی گیرد.کبوتر ها چه عاشقانه پر کشیدند.عقاب ها هر روز محبوب تر می شوند.
روزگار غریبی است.شقایق را به جای خرزهره ریشه کن می کنند.طرح مبارزه با مفاسد بی اثر شده .آخرالزمان است.
دیروز دوبار صدای آمدن کسی را شنیدم:اول بار در مترو بود:هنگامی که صدای ضجه بیچاره ای در میان قهقهه جوانانی که بر سر پول بحث می کردند گم شد.دوم بار در خیابان ظفر بود:هنگامی که دیدم دست کودکی که اشغال جمع می کرد در میان تکه شیشه ها چاک چاک شد.
روزگار عجیبی است.هر کس رنگی تر باشد محبوب تر است.نقاب ها قیمتی شده اند.ظاهر مهم تر از باطن است.طرح های اقتصادی یکی به یکی بی اثر می شود.قیمت مسکن از آدم ها هم گران تر شده.
امروز هنگامی که دیدم دختر بچه ای جلو ساندویجی اشک در چشمانش حلقه زده بود مطمئن شدم.یقین کردم که خبری در راه است.کسی می آید.به همین زودی ها.**
**این نوشته اصلا سیاسی نیست.
پادکست یک رادیوی اینترنتی است.به عبارت دیگر پادکست یک وبلاگ صوتی است.این روش ارائه محتوا از سال ۲۰۰۴ رونق یافت.در این سیستم بلاگر به جای نوشتن مطلب در وبلاگ اقدام به خواندن نوشته وضبط ان می کند و آن را در اینترنت منتشر می سازد.مخاطب به جای خواندن متن می تواند به صدای خود نویسنده گوش دهد.می تواند آن را دانلود کند و ... .رادیو پاپیروس هم راه اندازی شد.قلب سنگی را از رادیو پاپیروس بشنوید.
پیاده رو تنگ و باریک خیابان گل نبی را که زیر پا می گذاشتم خیلی نگران بودم.آتش آفتاب ۲۸شهریور که بر سرم می تابید غلیان درونی ام را دو چندان می کرد.می دویدم تا دیر نرسم.یادش بخیر انگار همين ديروز بود:28شهريور 1383.
هنوز از صداي خش خش برگ هاي خشك پاييزي در زير پاي خسته رهگذران خبري نبود.اما به راحتي مي توانستم صداي تالاپ تلوپ قلبم را بشنوم.چه احساس غريبي!
از در كه وارد شدم ناگاه صداي مضطرب قلبم را ميان همهمه جمعيت گم كردم.تا به خود بيايم فهميدم كه بايد توي صف بايستم تا مراحل ثبت نام را انجام دهند.همانهايي كه بعدا فهميدم از بچه هاي شوراي صنفي هستند.
يادش بخير.انگار همين ديروز بود.سوتي هايي را كه ان روز دادم هيچ گاه يادم نمي رود.براي هيچ كس هم تعريف نخواهم كرد.يادم نمي رود وقتي اسمم را در ته ليست ثبت نامي ها دیدم خيالم راحت شد كه بالاخره قبول شدم هيچ شكي هم نبود.
هنوز چارت درسي را نگرفته بودم كه با چند نفر از همكلاسي هايم آشنا شدم.يادش بخير.مجيد چهره اش چقدر دوست داشتني بود.بيچاره الان شكسته شده.يدالله را دو سه روز بعد ديدم.چقدر تقلا مي كرد با ما شمالي صحبت كند اما ما متوجه نمي شديم.هنوز هم بعد از چهار سال لهجه اش را از دست نداده.با بعضي ديگر چقدر زود آشنا شدم و چقدر دير آنها را شناختم.
خيابان دانشكده ما يكطرفه بود.مصمم بودم.از همان روز اول راه بازگشتي براي خود فرض نمي كردم.تصميم گرفته بودم تا آخر راه را بروم و هرگز منصرف نشوم.هنوز هم بعد از گذشت 48ماه مصممم.
يادش بخير.رخوت طبيعت را كه همزمان با وزش اولين باد پاييزي حس كردم نگران دلم شدم.ترسيدم كه "مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من."رخوت به دلم راه ندادم.بعد از گذشت چهار سال هنوز هم.
يادش بخير.آن روزها معني دلتنگي براي جزوه نوشتن سر كلاس را نمي فهميدم.اما امروز دارم كم كم حس مي كنم.با تمام وجودم حس مي كنم.
اين روز ها كه وارد راهرو هاي خلوت دانشكده مي شوم سكوتش گوش هايم را كر مي كند.انگار خاكستر مرده پاشيده اند.چقدر دلگير است.تابستان ها بدتر هم مي شود.به زحمت مي شود يك همكلاسي يا حداقل يك هم دانشكده اي پيدا كرد.دلمان را به پيامك هايي خوش كرده ايم كه به دو كلمه محدود مي شود:"سلام ,چه خبر؟"همین.
گرمای آفتاب خردادماه که بر سرم می تابد آن اضطراب ۲۸ شهریور زنده می شود.صدای تالاپ تلوپ قلبم را می شنوم اما این بار جور دیگری است.وارد دانشکده که می شوم دیگر از آن همهمه خبری نیست.چقدر سوت و کور است.تمام شد. یادش بخیر.
گر نبود مشربه از زر ناب با دو کف دست توان خورد آب
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|