تبليغاتX
پاپیروس - فارغ التحصيل مي شويم!!
 
روزنوشت+ارتباطات
 
خداحافظ دانشكده كوچك من!پیاده رو تنگ و باریک خیابان گل نبی را که زیر پا می گذاشتم خیلی نگران بودم.آتش آفتاب ۲۸شهریور که بر سرم می تابید غلیان درونی ام را دو چندان می کرد.می دویدم تا دیر نرسم.یادش بخیر انگار همين ديروز بود:28شهريور 1383.

هنوز از صداي خش خش برگ هاي خشك پاييزي در زير پاي خسته رهگذران خبري نبود.اما به راحتي مي توانستم صداي تالاپ تلوپ قلبم را بشنوم.چه احساس غريبي!

از در كه وارد شدم ناگاه صداي مضطرب قلبم را ميان همهمه جمعيت گم كردم.تا به خود بيايم فهميدم كه بايد توي صف بايستم تا مراحل ثبت نام را انجام دهند.همانهايي كه بعدا فهميدم از بچه هاي شوراي صنفي هستند.

يادش بخير.انگار همين ديروز بود.سوتي هايي را كه ان روز دادم هيچ گاه يادم نمي رود.براي هيچ كس هم تعريف نخواهم كرد.يادم نمي رود وقتي اسمم را در ته ليست ثبت نامي ها دیدم خيالم راحت شد كه بالاخره قبول شدم هيچ شكي هم نبود.                                                                            

هنوز چارت درسي را نگرفته بودم كه با چند نفر از همكلاسي هايم آشنا شدم.يادش بخير.مجيد چهره اش چقدر دوست داشتني بود.بيچاره الان شكسته شده.يدالله را دو سه روز بعد ديدم.چقدر تقلا مي كرد با ما شمالي صحبت كند اما ما متوجه نمي شديم.هنوز هم بعد از چهار سال لهجه اش را از دست نداده.با بعضي ديگر چقدر زود آشنا شدم و چقدر دير آنها را شناختم.

خيابان دانشكده ما يكطرفه بود.مصمم بودم.از همان روز اول راه بازگشتي براي خود فرض نمي كردم.تصميم گرفته بودم تا آخر راه را بروم و هرگز منصرف نشوم.هنوز هم بعد از گذشت 48ماه مصممم.

يادش بخير.رخوت طبيعت را كه همزمان با وزش اولين باد پاييزي حس كردم نگران دلم شدم.ترسيدم كه "مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من."رخوت به دلم راه ندادم.بعد از گذشت چهار سال هنوز هم.

يادش بخير.آن روزها معني دلتنگي براي جزوه نوشتن سر كلاس را نمي فهميدم.اما امروز دارم كم كم حس مي كنم.با تمام وجودم حس مي كنم.

اين روز ها كه وارد راهرو هاي خلوت دانشكده مي شوم سكوتش گوش هايم را كر مي كند.انگار خاكستر مرده پاشيده اند.چقدر دلگير است.تابستان ها بدتر هم مي شود.به زحمت مي شود يك همكلاسي يا حداقل يك هم دانشكده اي پيدا كرد.دلمان را به پيامك هايي خوش كرده ايم كه به دو كلمه محدود مي شود:"سلام ,چه خبر؟"همین.

گرمای آفتاب خردادماه که بر سرم می تابد آن اضطراب ۲۸ شهریور زنده می شود.صدای تالاپ تلوپ قلبم را می شنوم اما این بار جور دیگری است.وارد دانشکده که می شوم دیگر از آن همهمه خبری نیست.چقدر سوت و کور است.تمام شد. یادش بخیر. 

  نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:27  توسط پاپیروس  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM